لیلی گفت: «من قبل از مرگ کاوه زمانی که به هند رفتم، تغییر کرده بودم. قبل از سفر برای خداحافظی پیش پدر و مادرم رفتم. سهراب سپهری مهمانشان بود. سهراب که فهمیده بود به هند میروم گفت: هر جا میروی برو ولی بنارس را یادت نرود.گفتم : چشم ... نزدیک گنگ که شدیم دیدم پیرمرد و پیرزنهایی با لباس سفید روی پلهها نشسته بودند. تعجب کردم و پرسیدم اینها منتظر کشتی هستند؟ کجا میخواهند بروند؟ راهنما خندید و گفت: نه اینها منتظر مرگ هستند. خیلی تعجب کردم، خیلی. گفتم یعنی چه؟! گفت یعنی همین. پیرزنی روی…